سيد محمد باقر برقعى

55

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

يك حرم آيينه ديشب تمام دشت ، غرق ناز مىشد * با يك نگاه صبح ، گل‌ها باز مىشد ديشب تمام دشت ، غرق ياسمن بود * لبخند گل‌هاى بهارى سهم من بود من با شقايق تا سحر بيدار بودم * چون زخمه ديشب همنشين ناز بودم ديشب تمام آسمان در مشت من بود * ناهيد مثل حلقه در انگشت من بود ديشب تمام صوفيان در ذكر بودند * ديشب تمام عارفان در فكر بودند ديشب ملائك تا زمين پرواز كردند * شام مرا سرشار از آواز كردند دست خدا ديشب زمين را نور پاشيد * از شهر مكّه تا فراز طور پاشيد ديشب همه پيغمبران بىتاب بودند * در انتظار رؤيت مهتاب بودند يوسف اگر آزاد از بند بلا شد * سرمست از جام تولّاى شما شد زيباترين گلواژه هم نام تو گرديد * ديدم كه موسى مست از جام تو گرديد شب بود امّا بىخبر خورشيد گل كرد * بر برگ گل‌ها شبنم توحيد گل كرد ديدم كه كعبه بر ملائك ناز مىكرد * آغوش خود را بر محمّد باز مىكرد ديشب زمين هم ميهمان آسمان بود * ديشب خدا سرگرم كارى بس گران بود وقتى نبودى غنچه‌ها افسرده بودند * تا تو نبودى اين خلايق مرده بودند تا آمدى ديدم كه جبرائيل آمد * مينا به كف تا حجر اسماعيل آمد ديشب به دستانش تو جام نور دادى * حتى تو موسى را عبور از طور دادى بازار يوسف نيمه‌شب از سكّه افتاد * تا عكس رويت بر زمين مكّه افتاد تو مثل آيينه دلى بىكينه دارى * در چشم‌هايت يك حرم آيينه دارى بزم نور ديدم كه ميان دشت خون افتادى * در بزم خدا تو لاله‌گون افتادى تو سرو بُدى جان به فداى ادبت * در پاى چه كس تو سرنگون افتادى